گرالت (Geralt of Rivia)

بیوگرافی گرالت Geralt of Rivia

گرالت (Geralt of Rivia)

بازی Witcher یکی از بهترین بازی‌هایی بوده که در تاریخ بازی‌های ویدئویی، تجربه‌اش کرده‌ایم. شخصیت اصلی این بازی دوست‌داشتنی، گرالت می‌باشد که خیلی‌ها با او در این بازی زندگی کرده‌اند. این شخصیت نیز مانند تمامی شخصیت‌های دیگر در بازی‌های ویدئویی، طرفداران بسیار زیادی دارد و طرفداران با شکست یا پیروزی آن، غمگین یا خوشحال می‌شوند. معمولا همه‌ی ما شیفته و عاشق شخصیت خاص هستیم، همین علاقه و شیفتگی ما را به آن‌ها نزدیک می‌کند و همین باعث می‌شود که شما بخاطر این شخصیت محبوب، بیوگرافی گرالت (Geralt of Rivia) را مطالعه کنید و از گذشته، زندگی‌نامه، موفقیت‌ها و شکست‌های آن مطلع شوید. خیلی از افراد بازی‌هایی را فقط و فقط بخاطر شخصیت بازی، تجربه‌اش می‌کنند.

ضد قهرمان‌ها در یک داستان یا یک اتفاق، نقش بسیار مهمی را ایفا می‌کنند چرا که اگر ضد قهرمانی وجود نداشت طبیعتا قهرمانی نبود که با آن‌ها مبارزه کنه، در نتیجه رویداد مهمی پیش نمیامد. ضد قهرمان‌ها اشتباهات بزرگی را مرتکب می‌شوند ولی در دنیای گیم، مقام بالایی را دارند. حالا گرالت، آیا او قهرمان بود یا ضد قهرمان؟ خیلی‌ها گرالت را به‌عنوان یک قهرمان یاد می‌کنند ولی کمی با خود فکر کنید آیا او قهرمان بود؟ او در بسیاری از مواقع از لحاظ رفتاری و… به ضد قهرمان‌ها شباهت بیشتری داشت. خیلی‌ها بر این باورند که این همه شخصیت در بازی‌های ویدئویی، حالا چرا گرالت؟ در یک جمله این بحث را تمام می‌کنم، گرالت از نظر خیلی‌ها یک قهرمان دوست‌داشتنی است. به شما پیشنهاد می‌کنم این بیوگرافی را کامل مطالعه کنید تا در این بازی‌، شخصیتی که با آن درحال بازی هستید، اطلاعات کاملی را نسبت به او داشته باشید.

بیوگرافی گرالت Geralt of Riviaگرالت، گرگ محبوب در سری بازی‌های ویچر، از مادری جادوگر به نام ویسنا Visenna و پدری سرباز به نام کورین Korin به دنیا آمده است. شاید برای خیلی از شماها سوالی در ذهن پیش آید که جادوگرها حامله نمی‌شوند، پس چطوری مادر گرالت حامله شده؟ جادوگرها و Sorceressها توانایی بچه‌دار شدن را ندارند. بعضی از جادوگرها به وسیله‌ی وردها و Spell های قدرتمند و البته خطرناک، می‌توانند بچه‌دار شوند. به نظز میاد که مادر گرالت بسیار قدرت‌مند بوده که توانسته با کمک جادو، زنده بماند و گرالت را به‌دنیا بیاورد. مدتی نگذشت که مادر گرالت به School of the Wolf فرستاده شد و در آنجا رها گردید تا تبدیل به یک ویچر Witcher شود. در دوران کودکی مادرش او را به کوه جادوگران برد و گرالت تحت آزمایش‌های زیادی قرار گرفت و در کائر مورهن و قلمرو کدوِن بزرگ شد تا توانایی‌های خود را به‌دست‌آورد. در سنین کودکی و ۱۰ کودک برای تبدیل شدن به یک ویچر که گرالت نیز بین آنها بود آزمایش و تغییرات Trial of The Grasses را برروی آنها آزمایش می‌کردند. در طی این آزمایشات که بسیار خطرناک و سخت بود سه کودک زنده ماندند که گرالت در نهایت تبدیل به یک ویچر شد. گرالت نسبت به دیگر ویچرها منحصر به فردتر است، وی سرنوشتی متفاوت داشته و همه‌چیز دست‌به‌دست هم داده‌ است تا او قوی‌ترین ویچر باشد.

گرالت در کودکی و پس از آن آزمایشات سخت، با بعضی از کودکان آنجا دوست می‌شود. Gweid و Eskel دو دوست صمیمی گرالت بودند. معلم گرالت نیز با نام Vesemir یک ویچر بود.

بعد از پشت سر گذاشتن آن آزمایشات سخت، انگاری که آزمایش‌ها تمام شدنی نبودند و گرالت با آزمایش‌های گوناگون و رفته رفته سخت‌تر مواجه می‌شد. آزماش بعدی Trial of the Forest نام داشت، در این آزمایش دستان او بسته شده، چشمان او پوشیده شده و او در جنگل رها شد. او باید تا قبل از طلوع خورشید به Kaer Mohen باز گردد و در غیر این صورت در آزمون شکست خواهد خورد. شانس با گرالت یار بود و پس از رها شدن در جنگل، یک Elf به نام Aideen گرالت را پیدا کرد و او را از بندها آزاد و گرالت را رها کرده تا بتواند به Kaer Mohen باز گردد. وی در طول مسیر، کارآموزها را دید ولی سرانجام توانست خود را به پایگاه برساند و آزمون را با سربلندی پشت‌سر بگذارد.

بیوگرافی گرالت Geralt of Riviaقرار بود دو مدرسه ویچر Cat و Wolf در تورنمنتی که توسط King Radowit II ترتیب داده شده بود، شرکت کنند. خطری ویچرها را تحدید می‌کرد، King Radowit قصد داشت با همدستی اعضای Cat، تمامی ویچرهای مدرسه Wolf را نابود سازد. اولین دور شروع شده و گرالت با دوست خود Gweid باید مبارزه کند، پس از مدتی، هر دو متوجه شدند که اهداف شومی در کار هستند، مدتی نگذشت که یک Druid، با استفاده از جادو، ذهن Gweid را تسخیر کرد و او را به منظور کشتن گرالت، وادار به حمله کرد. گرالت نیز نمی‌خواست به دوست خود آسیب برساند و در نهایت برای نجات جان خود، مجبور شد شمشیرش را در سینه او فرو ببرد. بعد از این اتفاق تلخ، سربازان King Radowit، ویچرها را محاصره کرده و شروع به کشتن آنها می‌کنند. گرالت در آن اتفاق توانست سوار بر اسب شده و از میدان جنگ فرار کند و حالا King Radowit برای کسی که سر گرالت را برایش بیاورد، بهش جایزه می‌دهد.

پس از فرار در جنگل، دوباره به Aideen برخورد. گرالت برای او داستان را بازگو کرد و Aideen نیز گرالت را آرام ساخت و قانع کرد که با سربازان King Radowit مبارزه نکند و کاری به کار آن‌ها نداشته باشد. گرالت به راه افتاد و به Hertch رفت. در آنجا رهبران و افراد را از خیانت School of the Cat آگاه ساخت.

گرالت در نهایت توانست از خطر مرگ رهایی یابد و باری دیگر برای آزمایشات بیشتر انتخاب شد. همان‌طور که در ابتدا گفته شد او در تمامی آزمون‌ها توانست با موفقیت بیرون آید و عملکردی بهتر از دیگران داشته باشد. این تغییرات یا همان Mutation Experiment، موجب شده بود که نسبت به دیگر ویچرها منحصر به فردتر باشد. در این آزمایش، موی گرالت سفید شد. و در نهایت گرالت به عنوان یک ویچر آموزش دیده، پا به دنیای بیرون گذاشت. اسب گرالت Roach نام دارد. از این به بعد نیز تمامی اسب‌های گرالت با این نام یعنی Roach به گرالت خدمت می‌کردند.

سلاخ بلویکنسلاخ بلویکن

مدتی نامشخص گذشت و گرالت در طی نبردی توانست یک amphisbaena را شکست دهد. گرالت با سر او به پیش پادشاه Kovir یعنی King Idi رفته و از او بابت سر amphisbaena پاداش می‌خواهد. از بدشانسی دو نفر از جادوگران می‌رسند و گرالت را متهم به دروغگویی و شیادی می‌کنند، آنها سر amphisbaena را انکار کرده و پادشاه نیز به حرف آنها روی می‌آورد. حال پادشاه پاداش که نمی‌دهد که هیچ، بلکه به او اولتیماتوم داد تا ظرف ۱۲ ساعت Kovir را ترک کند و در غیر این صورت، کشته خواهد شد. ساعت شنی پادشاه شکسته شد و گرالت نیز آنجا را ترک کرد و جان خود را نجات داد.

گرالت با کدخدای روستای Blaviken، به نام Caldemeyn که از آشناهای او است دیدار می‌کند. این آشنای دور از گرالت عذرخواهی می‌کند چرا که نمی‌توانست بابت کشتن Kikimore، به گرالت جایزه‌ای بدهد. او به گرالت جادوگری را معرفی می‌کند و گرالت نیز پیش آن جادوگر رفته و متوجه می‌شود که او، Stregobor می‌باشد. این همان شخصیتی است که گرالت را متهم به دروغ‌گویی کرده بود. آن دو با یکدیگر صحبت کردند و در نهایت Stregobor از گرالت درخواست کمک می‌کند. او از گرالت خواست که فردی به نام Renfri را بکشد. Renfri سردسته‌ی گروه راهزنان بود و قصد کشتن Stregobor را داشت. گرالت نیز در جواب به او گفت: این مسئله هیچ ارتباطی به من ندارد.

در نیمه‌های شب گرالت با caldemeyn، به مسافرخانه اصلی روستا به نام Golden Court رفتند. از شانس بد گرالت، گروه راهزنان Renfri در همان مسافرخانه بودند. اتفاق خاصی رخ نداد تا این که Fifteen، یکی از اعضای گروه Renfri، گرالت را به مبارزه طلبید. Renfri این مبارزه را لغو می‌کند و اجازه‌ی درگیری نمی‌دهد. او از گرالت درخواست کرد که با خود او کدخدا صحبت کند. در طی صحبت‌ها، کدخدا از او خواست که یا روستا را ترک کند یا به زندان برود. Renfri، نامه‌ای از طرف Kimg Audeon را به گرالت و کدخدا نشان داد و به آنها امید داد که در Hengfors و Arcsea در امان خواهد بود. Renfri توانست با گرالت دقایقی خصوصی صحبت کند و مشخص شد که او در اصل شاهزاده‌ای از سرزمین Creyden بوده و به علت به دنیا آمدن Black sun، به علت طلسم از سرزمین خود خارج شده بود. در ادامه افزود که Renfri و Stregobor، به دنبال کشتن یکدیگر هستند. Renfri از گرالت درخواست کرد که به او در کشتن Stregobor کمک کند و در نهایت گرالت برای بار دوم بازگو کرد که این مسئله به من هیچ ارتباطی ندارد. گرالت به او گفت که به حرف‌های کدخدا گوش دهد و روستا را ترک کند. Renfri نیز به گرالت گفت که از Tridam Ultimatum استفاده خواهد کرد (این روش، روش گروگان‌گیری می‌باشد. در این صورت که گروهی، عده‌ای را گروگان می‌گیرند تا به خواسته‌ی خود برسند)

فردای آن روز کدخدا معنای Tridam Ultimatum را به گرالت توضیح داد، از این رو گرالت از نقشه‌ی Renfri با خبر شد. او می‌خواست با کمک افرادش، بازار اصلی شهر را اشغال کرده و مردم را گروگان بگیرد.

بیوگرافی گرالت Geralt of Riviaعجیب و غریب…

گرالت به سرعت به بازار رفت و افراد Renfri را دید که آماده‌ی دستور Renfri بودند. گرالت سریعا و به خاطر جان مردم به افراد Renfri حمله کرد. در نهایت تمامی افراد را از پای درآورد. Renfri خود با گرالت وارد نبردی شد که در آن موجب کشته شدنش شد. حال Stregobor می‌رسد و اتفاق را از نزدیک مشاهده می‌کند و می‌گوید که Renfri باید کالبد شکافی شود. گرالت نیز او را تهدید به مرگ کرد که اگر اینجا را ترک نکند، کشته خواهد شد. او رفت و مردم شهر که از داستان بی‌اطلاع بودند، به خاطر درگیر شدن گرالت با اون افراد، به او سنگ می‌زدند. بی‌خبر از این که گرالت جانشان را نجات داده، او نجات داد اما چه فایده… کدخدا به محل آمد و داستان را از نزدیک دید و به گرالت گفت که Blaviken را ترک کند و هیچ‌وقت به آنجا برنگردد. چرا گرالت به حرف‌های Stregobor و Renfri عمل نکرد:

من یک مومن نیستم، در زندگیم فقط کارهای خوب نکردم، اما اگر مجبور بشم از بین دو شرارت یکی رو انتخاب کنم، ترجیح میدم هیچ انتخابی نکنم.

پاییز سال ۱۲۳۲ فرا رسید، گرالت مدت‌ها بود که از شکار هیولاها و قبول قراردادهای مختلف فاصله گرفته بود. او قصد داشت به خانه‌ی خود یعنی Kaer Morhen برگردد که در طول راه… در بین راه اسب گرالت توسط گرگ‌ها کشته و خود در یکی از کمپ‌ها توقف کرده تا با شاهزاده Merwin Ademeyn، که جادوگری به نام Sabrina می‌باشد و با همراهش، کوتوله‌ای به نام Merton Bringgs ملاقات کند. آنها برای گرالت پیشنهادی داشتند، اما فرصت نشد پیشنهاد مطرح بشه چرا که گرگ‌ها به کمپ حمله کردند. گرالت در میان دیگران، گرگ‌ها را نابود کردند. پس از این حمله، گرالت و سابرینا با یکدیگر صحبت کردند. در اویل صحبت درباره‌ی طلسم Black Sun بود و در نهایت، موضوع به خواهر Merwin کشیده شد. او از گرالت درخواست کرد که خواهرش را بازگرداند تا درمانی برای طلسم Black sun پیدا کنند.

بیوگرافی گرالت Geralt of Riviaپس از به اتمام رسیدن صحبت بین گرالت و سابرینا، Merwin به گرالت نامه‌ای را از سوی پادشاه به او نشان داد و این نامه اشاره می‌کرد هر کس از خواست یا دستور Merwin سرپیچی کند، یعنی از درخواست پادشاه سرپیچی کرده است. پس از ترک کمپ، یکی از دوستان ویچر خود را دید، نام او Lambert بود و به گرالت توضیح داد که Merton Bringgs و گروهی از کوتوله‌ها قصد ورود به Kaer Morhen را داشته‌اند اما او آنها را دستگیر کرده است. گرالت به Kaer Morhen رفته و در آنجا وزمیر را ملاقات کرد، او به گرالت گفت که خواهر Merwin، یا همان Deidre چند روزی است که آنجا را ترک کرده است. درادامه به گرالت گفت که Deidre به خاطر ترسی که از برادر خود یعنی Merwin و جادوگر پلید یعنی Sabrina، در حال فرار است. Deidre در واقع دختر خوانده‌ی Eskel محسوب می‌شود. بنابر خواسته وزمیر گرالت به دنبال Eskel رفت.

گرالت موفق شد Eskel را پیدا کند. Eskel نیز تمام ماجرا را در اختیار گرالت قرار داد. Eskel نمی‌دانست که Deidre را به سابرینا و Merwin تحویل بدهد یا نه. به همین دلیل قرار شد بین Geralt, Lambert, Vesemir و Eskel رای گیری صورت گیرد تا سرنوشت Deidre مشخص شود.

در طول را و در زمانی که از Kaer Morhen خارج شده بود به یک کچل بر می‌خورد، او متوجه‌ی هدف او می‌شود. اون فرد قصد داشت تاجری را کشته و از دختری سوءاستفاده کند. گرالت با حرکتی، و با دوضربه آن مرد را کشته و جان دختر و تاجر را نجات می‌دهد. وقتی گرالت به سوی دختر می‌رود تا جویای حال او شود، دختر با مشاهده او استفراغ کرده و فرار می‌کند. پدر او هم همین حالت بهش دست می‌دهد و آن مکان را ترک می‌کنند. اگر کمی متن بالا را مطالعه کرده باشید، متوجه خواهید شد که این دومین کار خوب گرالت م‌باشد ولی مردم در مقابلش، یک موجود عجیب و غریب را یاد می‌کنند. چه در کتاب یا در بازی، دیالوگ‌های مردم نشان‌دهنده‌ی این هستند که از او خوششان نمی‌آید.

بیوگرافی گرالت Geralt of Riviaتصمیمی سرنوشت‌ساز

تصمیم با شماست در این بخش از بازی. گرالت تصمیم می‌گیرد تا از Deidre محافظت کند. گرالت و Eskel، پس از کلی صحبت کردن، موفق شدند تا Deidre را متقاعد سازند تا همراه آنها به کمپی که برادرش و سابرینا در آن حضور دارند برود. زمانی از رسیدن آنها به مقصد نگذشته بود که Deidre پذیرفت که هرگونه حق و میراث برای سلطنت را انکار کرده، هدف او این بوده تا بتواند برادرش را متقاعد سازد از تعقیب و شکار او دست بردارد. Sabrina هم از راه می‌رسد و دستور می‌دهد تا کوتوله Merton را دستگیر کنند. در آن ازدحام، Deidre ضربه‌ای با قدرت به صورت Eskel وارد می‌کند که موجب می‌شود تا آن زخم دائمی شود. Deidre با شمشیرش Merton را زخمی کرد ولی سابرینا به کمک یک پورتال فرار کرد.

Deidre بعد از زخمی کردن Merton پا به فرار گذاشت. Merwin از گرالت خواست تا انتقامش را از Deidre بگیرد. گرالت هم به دنبال او رفت و به خیمه Sabrina رسید. Deidre شروع به التماس و خواهش از گرالت کرد و گفت قصد آسیب رساندن به Merwin را نداشته و این اتفاق سهوی رخ داده است. گرالت از او خواست تا نفرتی که از سابرینا دارد را کنار گذاشته زیرا این کار به نفع همه است. گرالت از او بسیار خشمگین بود و او را مجبور کرد تا شمشیر خود را به زمین بیندازد. در نهایت گرالت از سابرینا خواست تا آنجا را ترک کند و از Merwin و خواهرش Deidre خواست با بخشیدن یکدیگر، راهی Caingorn شوند.

بیوگرافی گرالت Geralt of Riviaقراردادی با کمترین تلفات!

گرالت و دوست صمیمیش به نام Dandelion به Higher Posada رفتند تا هیولایی یا قراردادی را اگر موجود می‌باشند، انجام دهند. بعد از گذشت مدتی آنها هیچ یک از این کارها را در آن مکان پیدا نکردند. درحال خارج شدن از آن مکان بودند تا این که Netty، یکی از افراد آن محله به آنها نزدیک شد. او به آنها گفت که قراردادی برایشان در Lower Posada سراغ دارد.

شام را در خانه‌ی Netty، صرف کردند و با فردی به نام Dhun دیدار کردند. او به آنها خبر وجود موجودی از نژاد Sylvan به نام Torque در آن ناحیه را داد. در ادامه افزود که Torque موجودی بی‌آزار می‌باشد اما با شوخی‌های زیادی که با افراد آن محله می‌کند، غیر قابل تحمل است. آنها از گرالت درخواست کردند بدون آسیب رساندن به Torque، از آن مکان فراریش دهند.

گرالت همراه Dandelion، وقتی او را پیدا کردند، اول شروع کردند با لحنی دوستانه راضیش کنند تا آن مکان را ترک کند. اما او با شوخی‌های متعدد، موجب شد که Dandelion عصبانی شده و با حمله‌ای کم خطر، او را از آن مکان بیرون کنند. در ادامه گرالت و Dandelion متوجه دزدی Torque می‌شوند. Torque نیز وعده داد دیگر روستاییان را اذیت نکند و این‌طور، گرالت برای اولین‌بار، قراردادی صلح آمیز انجام داد.

بیوگرافی گرالت Geralt of Riviaآرزوهای Dandelion

گرالت و Dandelion مشغول ماهیگیری در یک روستایی بودند که در این میان قلاب شکست و بعد از این اتفاق گرالت و Dandelion یک‌دیگر را مقصر جلوه می‌دادن. بعد از مدتی Dandelion متوجه شد که مقصر هیچکس نبوده و قلاب به کوزه یا ظرفی قدیمی گیر کرده که ممکن ایت حاوی Djinn باشد. Djinn مانند جن و موجود خیالی است که اگر شخصی او را از اسارت برهاند، سه آرزو را برای او برآورده می‌سازد. گرالت به Dandelion گفت که کاری با آن کوزه نداشته باشد و جان خود و خودش را به خطر نیندازد. Dandelion به صحبت‌های گرالت توجهی نکرد و کوزه را لمس کرد، بدین ترتیب Dandelion یک موجود خیالی را آزاد کرده و شروع به آرزو کردن کرد اما با آرزو کردن فقط Djinn را عصبانی‌تر می‌کرد. گرالت با شمشیر خود به Djinn حمله کرد تا Dandelion را نجات دهد ولی هیچ‌یک از ضربه‌های گرالت بر Djinn تاثیری نداشت. گرالت بعد از حمله شروع کرد با کلماتی که یک راهبه مدتها پیش به او یاد داده بود، تلاش کرد که Djinn را فراری دهد و در نهایت موفق شد.

Dandelion مانند گرالت یک فرد قدرت‌مند نیست. در این اتفاق Dandelion به شدت زخمی شده بود و گرالت نیز برای نجات جان او، Dandelion را نزد یک جادوگر به نام Yennefer of Vengerberg برد. پادشاه آن روستا استفاده از جادو را ممنوع کرده بود و با این حال Yennefer of Vengerberg برای درمان Dandelion از جادو استفاده کرد. گرالت با Yennefer در گذشته دچار سوءتفاهم‌هایی شده بودند، در ادامه گرالت از او خوات تا تمام تلاشش را برای نجات Dandelion انجام دهد. در این میان که Yennefer از موضوع با خبر شده بود از گرالت پرسید که چرا Djinn فرار کرد. گرالت در پاسخ گفت که به احتمال زیاد یکی از آرزوهای Dandelion موجب فراری او شده. گرالت، Yennefer را از مهر و موم ظرف قدیمی با اطلاع نکرد و این دو از طریق پورتالی به محل اقامت Dandelion رفتند تا Yennefer درمانش کند.

گرالت با وجود یک همچین جادوگر بزرگی، خیاش از Dandelion آسوده شده بود. در این حین گرالت با بعضی از افراد صحبت‌هایی در خصوص Yennefer کرد و آنها به گرالت گفتند که بخاطر نجات دادن جان Dandelion، او باید پاداشی به جادوگر بدهد چرا که او جادوگری نیست که به‌خاطر محض رضای خدا کاری را انجام دهد. Yennefer مشفول مداوای Dandelion بود که گرالت نزدشان رفت. Yennefer با استفاده از یک جادو گرالت را متوقف کرد و سپس به گرالت گفت که اطلاع داشته مهر و موم دست خودش بوده. گرالت بدون اطلاع داشتن نقشه‌ی شوم Yennefer، مهر و موم را به او داد. او با به دست آوردن مهر و موم، Djinn را ظاهر کرد و او را برای خود اسیر کرد. گرالت هم قبول به همکاری با او را رد کرد و همین باعث شد که Yennefer خشمگین شود و گرالت را موقتا فلج سازد، دیواری نیز دو او کشید تا از دست مزاحمان آسوده باشد. Yennefer به گرالت گفت که بابت نجات دادن ، باید حساب‌هایش را تسویه کند. در آخر Yennefer، گرالت را بوسد و با این کار، ذهن گرالت را تسخیر کرد و او به نقطه‌ای نامعلوم تلپورت شد.

بیوگرافی گرالت Geralt of Riviaگرالت در سیاهچالی به هوش آمد. سپس یکی از زندانیان داستان را برای او شفاف‌سازی کرد. گرالت که کنترلی بر افکار و فعالیت‌های خود نداشت پیش Yennefer رفت و او را به شدت کتک زد تا این که سربازان شهر رسیدند و آنها نیز به دست گرالت زخمی شدند. درحالی که داشتند گرالت را به سمت معبد می‌بردند او به کشیش‌های معبد اصلی توهین می‌کرد، در همان موقع سه کشیش اصلی شهر رأی گیری کردند و با تصمیم آنها باید Yennefer از شهر اخراج می‌شد. گرالت در نزدیکی معبد بیهوش شده و سربازان او را به سیاهچال بردند. عده‌ای از سربازان وارد سیاهچال شدند و شروع به کتک زدن او کردند. یکی از کسانی که مشغول کتک زدن گرالت بودند از او پرسید که آیا آرزویی دارد؟ گرالت در پاسخ گفت: آرزو دارم که توی سرباز منفجر شوی! شاید باورتان نشود ولی این سرباز در عین ناباوری بلافاصله از درون متلاشی شد. همین نشان‌دهنده‌ی این است که این گرالت بوده که آرزوهای خود را به Djinn می‌گفته و به دروغ به‌گردن Dandelion می‌انداخته.

گرالت متوجه شد که جان Yennefer در خطر است، گرالت از یکی از کشیش‌ها خواست تا همان پورتالی که Dandelion به آنجا آمده بود را باز گشایی کند تا گرالت جان Yennefer را نجات دهد. گرالت وارد پورتال شد و سر از اتاق Yennefer درآورد. او متوجه شد که Yennefer قدرت و انرژی‌اش روبه پایان است و زمان زیادی نمی‌کشد که توسط Djinn از پای در خواهد آمد. Yennefer که متوجه حضور گرالت شده بود، پورتالی ایجاد کرد تا گرالت را از محلکه خارج سازد و در همین زمان Djinn آمد تا کار Yennefer را برای همیشه تمام کند. گرالت نیز میان آن دو قرار گرفت تا اتفاقی رخ ندهد. Djinn به گرالت حمله نکرد! با زبانی عجیب و غریب با او صحبت می‌کرد. گرالت و Yennefer از طریق پورتالی که Yennefer ایجاد کرده بود فرار کردند. پس از فرار از محلکه، گرالت تمام داستان را برای او توضیح داد و گفت که خودش بوده که از تمامی آرزوها استفاده کرده بوده نه دوستش Dandelion. گرالت آرزوی آخر خود را این‌طور بیان کرد که سرنوشت خودش و Yennefet مشترک شود. آیا می‌دانید برای چه یک همچین آرزویی کرد؟ بخاطر این بود که Djinn او را نکشد. پس از این‌ها، این دو به هم دیگر وابسطه شدند یا به نوعی عاشق هم شدند. در نهایت گرالت با Yennefer با یکدیگر تا یک سال زندگی کردند و بعد از این تاریخ به خاطر رفتارهای Yennefer، شبانه گرالت آنجا را ترک کرد. دوستان این تمامی اتفاقات زندگی گرالت می‌باشد و در ادامه به شخصیت گرالت می‌پردازیم.

گرگ سفیدگرگ سفید

گرالت با نام “Gwynbleidd” شناخته می‌شود که به معنی گرگِ سفید می‌باشد. گرالت بعد از به دست آوردن مدال گرگ، به شکار هیولاها مشغول شد و خیلی زود اسم و رسمی برای خود دست‌ و‌ پا کرد. گرالت شخصیتی استوار چه در دنیای کتاب و چه در سه‌گانه Witcher تبدیل شده است. گرالت شخصیتی باهوش و قدرتمند است و با تمام ویژگی‌هایی که دارد، با تلاش، مانع‌های پیش‌روی خود را برداشته و به سوی موفقیت برای شادکردن دل ما می‌کوشد. او کمی دمدمی مزاج می‌باشد و لحظه‌ای شاد و لحظه‌ای خشمگین. او با دندلاین شوخی‌های بسیاری می‌کند. او عاشق می‌شود و احساسی، همانند یک قهرمان ولی سرسختانه و مغرور رفتار می‌کند.

او مانند خیلی از افراد برای دوستان و نزدیکان خود ارزش بالایی قائل است. دختری به نام “سیری” بعد از، از دست دادن مادر خود، گرالت همانند دختر خود از او مراقبت می‌کرد و او را بزرگ کرد. سیری دخترخوانده‌ی او و به نوعی ینفر محسوب می‌شود. گرالت از دید خیلی از افراد قهرمان و ضد قهرمان است، نظر شما چیست؟ آیا گرالت یک ضد قهررمان است؟ گرالت برای ما یک افسانه بوده و خواهد بود. گرالت برای نزدیکان و دوستانش حاضر است که حتی جان خود را فدا کند. امیدوارم که از این بیوگرافی خوشتان آمده باشه و کاملا از گرالت شناخت پیدا کرده باشید، لطفا نظرات خود را با ما درمیان بگذارید.

این مطلب را به اشتراک بگذارید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.